|
+ نوشته شده در 87/03/18 توسط ایلیا |
پيش از اينها فكر ميكردم خدا + نوشته شده در 87/03/11 توسط ایلیا |
تو از کدامین دیار به اینجا امده ای که روحی چنین خاکستری داری؟ تو با کدامین حس جنگ کرده که این گونه عشق را از یاد برده ای؟ بیا و خاکستری وجودت را به آبی بیکران دریا ببخش وآبیش را بگیر چرا تا شکوفه های گیلاس هست دفترت را با برگ های پاییزی پر می کنی؟ و چرا وجودت را سیاه قلم می زنی تا وقتی سبز دشتها وجود دارد و چرا از مهر می گریزی این چنین؟ با هر نفست می توانی دوست داشته باشی می توانی رنگها را ببینی نگاه کن!رنگین کمان زیر ابرهای خاکستری وجودت است ابرها را کنار بزن و خوشبختی را یاد بگیر و کار و خورشید و رنگ و مهتاب سهم تو بیشتر از این خاکستری هاست... + نوشته شده در 87/02/01 توسط ایلیا |
خوش به حال روزگار + نوشته شده در 86/12/27 توسط ایلیا |
همراه شو عزیز همراه شو عزیز برزین آذر مهر + نوشته شده در 86/12/22 توسط ایلیا |
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک + نوشته شده در 86/12/21 توسط ایلیا |
درد های من دفتر مرا زنده یادقیصرامین پور + نوشته شده در 86/12/18 توسط ایلیا |
من روح كويرم، دل دريايي من كو ؟ آرامش يك عمر شكيبايي من كو ؟ مردم همگي سنگ شده شيشه پرستند ! آن آيت گم گشته ي فردايي من كو؟ بر كاسه ي ايمان من افسوس نشسته ! يك عمر مسلماني سيمايي من كو ؟ كو حرف محبت ؟ غزل ساده ي بودن ؟ احساس لطيف شب رويايي من كو ؟ امروز كه دنيا شده يك سينه جهنم ! آن باغ گل افشان اهورايي من كو ؟ من ماندم و يك دين كه خدا را نشناسد ! اي كون و مكان، حرف معمايي من كو ؟ + نوشته شده در 86/12/09 توسط ایلیا |
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار. "خانه دوست كجاست." + نوشته شده در 86/12/04 توسط ایلیا |
پنجره باز است و من عبور بي تفاوت هزاران سايه انسان نما را مي بينم كه نگا ه هاي پر توقع و ويرانگرشان انسان را زير هزاران پرسش بي منطق خرد مي كند نگاه سر زنشگر انها به من مي فهماند كه انها نمي خواهند من اينگونه باشم مي خواهند مرا هم مثل خودشان در بند بكشند د ر بند ذهن ديگري پنجره باز است من ازدحام بر ده هايي را مي بينم كه در بندلحظه ها اسيرشدند ومن نمي خوا هم اين گونه باشم پا بند قوانين و استدلال هاي پوچي كه مرا وادار مي كند تا ابد در حسرت اشك هاي بي دليل غوطه ور شوم. پنجره بسته شد من ان را بستم از انبوه فرياد هاي پشت ان نيز هراسي ندارم من همينم كه هستم . من زنده ام و كسي نمي تواند مرا از زندگي ام تبعيد كند. + نوشته شده در 86/11/26 توسط ایلیا |
در نظام طبیعت و در نظام اجتماع همواره لیاقت است که پیروز می شود نه حقیقت این است که گاه می بینم وحشیان شام به رهبری عمرو عاص بر شیعیان عراق و مهاجرین و انصار و مسلمانان به رهبری علی پیروز می شوند ، و گاه می بینیم که بنیانگذاران و قهرمانان نخستین تاریخ اسلام که بدست خودپیغمبر پرورده شده اند ، در برابر پلیدترین جنایت کاران و سرمایه داران قریش شکست می خورند ، در صورتیکه رهبری با شخص پیغمبر و فرماندهی جنگ با شخص علی است . بخاطر اینکه قانونی که هرگز خدشه دار نمی شود ، و استثناء پذیر نیست ، پیروزی لیاقت است . اما این حرف که حق همیشه پیروز است ، یک توضیح لازم دارد ، اگر بطور مجرد گفته شود موضوع انشاء است ، نه یک واقعیت عینی ، چیز ذهنی و احساسی است نه چیز علمی ، و یک نوع انحراف و اغفال و شاید یک نوع بد آموزی است ، زیرا حقیقت برای اینکه پیروز شود باید لیاقت بدست آورد و قوی شود . حق باید شایستگی پیروزی بدست آورد تا بر باطل پیروز شود و گرنه مجرد حق بودن یک فکر ، خود این برای پیروزی بر باطل کافی نیست زیرا مسولیت حق پرستان این است که به جبهه حق پرستی لیاقت پیروزی بدهند ، ... وضع کنونی دنیا ، این درس را به تلخی بما می آموزد . + نوشته شده در 86/11/19 توسط ایلیا |
در شهادت حسینى، شهید با خوب مردن پیروز مىشود و در شهادت حمزهاى، با خوب كشتن. در شهادت حسینى، شهید با شكست ظاهرى از دشمن پیروز مىشود و در شهادت حمزهاى، شهید با پیروزى بر دشمن. در شهادت حسینى، وظیفه اولیه شهید، شهادت است و در شهادت حمزهاى، وظیفه اولیه شهید، مجاهدت و تلاش براى شكست دشمن است. دکتر علی شریعتی + نوشته شده در 86/10/29 توسط ایلیا |
شب عاشورا بود ، عاشورای سال ۱۳۴۹ گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم. اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانستم خود را ازعاشورا منصرف کنم؟ نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گرد. پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است. در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است. می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ... می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم: اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش داردجای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...... افتاد!و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف. نگاهم را بالاتر میکشانم: از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند. نگاهم را بالاتر میکشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ ! پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم». این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است. در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛ شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر. هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟ چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ... چه بگویم؟ مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ... در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است. نه باز می گردد، که : به کجا؟ نه پیش می رود، که : چگونه؟ نه می جنگد، که : با چه؟ نه سخن می گوید، که : با که؟ و نه می نشیند، که : هرگز ! ایستاده است و تمامی جهادش اینکه: دنیفتد همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند. نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛ تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند. می گریزم. اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم. خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... عمامه پیغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق! تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟ هیچ کس پاسخم را نمی گوید! پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است + نوشته شده در 86/10/25 توسط ایلیا |
+ نوشته شده در 86/10/15 توسط ایلیا |
+ نوشته شده در 86/10/12 توسط ایلیا |
همواره روحي مهاجر باش به سوي مبدا به سوي آنجا که بتواني انسان تر باشي اين رسالت دائمي توست... + نوشته شده در 86/10/11 توسط ایلیا |
+ نوشته شده در 86/10/01 توسط ایلیا |
سبحانك اللّهم و بحمدك لا اله الاّ انت عملت سوء و ظلمت نفسي و اعترفت بذنبي اغفرلي انّك انت الغفور الرّحيم + نوشته شده در 86/09/28 توسط ایلیا |
به تو خیانت می کنند ، تو مکن . تو را تکذیب می کنند ، آرام باش . تو را می ستایند ، فریب مخور . تو را نکوهش می کنند ، شکوه مکن . مردم شهر از تو بد می گویند ، اندوهگین مشو . همه ی مردم تو را نیک می خوانند ، مسرور مباش . آنگاه ... تو از ما خواهی بود ... امام محمد باقر ( علیه السلام ) + نوشته شده در 86/03/21 توسط ایلیا |
آري اگر بداني ، كيستي چه مي خواهي چرا مي خواهي و اگر ايمان بياوري به خويشتن و توان آن بيابي كه آرزوهاي خود را فراچنگ آري و نگرشي مومنانه به زندگي را پس مي تواني كه زندگي را از آن خويش كني تنها اگر بخواهي ................. + نوشته شده در 86/03/21 توسط ایلیا |
|